ظهور کبریایی
جهان در حیرت این نکته مانده: راز نامت چیست؟!
و یا اسرار پنهان در بلندای قیامت چیست؟!
برای باوری از جنس «لاریبِ» یقین، در جستجو هستم
بگو ای پرتو قرآن، که فرقان کلامت چیست؟!
قلمها را زبان خشک و زبانها را بیان مجمل
که در انواع بینشها، مصادیق پیامت چیست؟!
بلاجویان ناسوت از ظهور کبریایت مست
ولی لاهوتیان پرسان؛ درنگ ناتمامت چیست؟!
چه رنگی بهتر از اشراق، مشتاق شهادت را!
عیان میسازد از خط شفق، پژواک جامت چیست
بگو، پژواک اندوهت چرا پایان نمی گیرد
و آن بغض نهان در سینه، هنگام سلامت چیست؟!
*
سحرگاهان دمیده، میروم تا با نماز خود
عیان سازم که در دل، راز تصدیق مدامت چیست؟!
****
مرثیه تغزل
ای با تمام حجم نگاهم تو خویش تر
می خواهمت، به وسعت جان، بلکه بیش تر
می خواهمت چنان که نفس، اشتیاق را
می خواهمت، چنان که قفس، دشت و باغ را
می خواهمت، چنان که زمین، آفتاب را
می خواهمت چنان که عطش، جام آب را
می خواهمت ، چنان که تو را آسمانیان
می خواهمت چنان، که تو را جملهی جهان!
می خواهمت به وسعت جان، بلکه بیش تر
از عشق و از زمین و زمان، بلکه بیش تر
آن گونه ام که اشک ، نگاه یتیم را
آن گونه ام که شمع، پگاهِ نسیم را
آن گونه ام که جان، هوس ماسوا کند
آن گونه ام ؛که دل هوس کربلا کند
تنها نه این نگاه به سویت گشوده ام
یک آن نبوده، یاد گلویت نبوده ام
زخم فزون ز خاطره ات را ردیف نیست
ورنه قلم، به چامه ی داغت، ضعیف نیست
مرد بلاغتم، به خدا شرم می کنم
از این که جنس مرثیه هایم، لطیف نیست
شرمنده ام که شعر سراسر کبود من
شایسته ی کبود دو دست نحیف نیست!
کوتاه بود قصه ی آن کودک قشنگ
اما که اشک، خاطره اش را حریف نیست
شرمنده ام که شعر سراسر غمین من
شایان آستان وجود شریف نیست!
شرمنده ام که از تنور اسارت نگفته ام
طبع لطیف در پی "بحر خفیف" نیست!
در واژگان یاد تو، هر جا که گشته ام
جز "یا حسین" قافیه ساز ردیف نیست
از چهره وامگیر، نقاب شهود را
مولا، نگاه مردم کوفه عفیف نیست!
تو، آن طراوت دم صبحی که آفتاب
خو کرده بر نگاه قشنگت چو "بوتراب"!
تو، آن حضور آینه سانی که از ازل
عشقت سلوک داده مرا سمت این غزل
یک عمر، اشک نیافشانده ام، که خاک
گیرد مرا کنار خودش مست و سینهچاک
دارد هوای کوی تو، ای آفتاب من!
روشن کن این چراغ فسرده به خواب من
از گردش زمانه ی نامرد خسته ام
تنها، امید، من به نگاه تو بسته ام
ای عشق من، ز خلقت من نیز، پیش تر
می خواهمت به وسعت جان، بلکه بیشتر!
عاشق ترین مرد
آهسته آمد به بالا، دستی که دریاترین بود
تصویر نابی که دیدند، مردم ز دریا، همین بود
چرخاند و خالی شد از آب، جایی که باید بنوشد
سهم ابوفاضل از عشق، جای تعجب، یقین بود
*
گفتم که در مدّ دریا، تصویر ماهی نشسته است
ماهی که آن شب نگاهش، غمگین و سرد و حزین بود
گفتم که تصویر او را، دریا به دریا کشیدند
گفتم که تقدیر او را، شمشیرها در کمین بود
عشق است و گاهی تغیر، باید که از خود جدا شد
دیدی که بی دست افتاد! مردی که عاشق ترین بود
عطش فرات
وقتی که نگاه آسمان مستت بود
هم چشم زمین اسیر و پا بستت بود
از خیزش گرم موجها، میشد دید
لبهای فرات تشنهی دستت بود!
تغیر عشق
آسمان چرخید و چرخید، آسمان چرخید و مشک
آسمان لرزید و لرزید، آسمان لرزید و اشک
دست با فوارهی خون، هم نفس شد با زمین
بازو اما، مثل باران، چکه چکه روی زین
خاک تشنه، جرعه جرعه تشنه تر از مشک شد
آسمان هم رفته رفته، قطره قطره اشک شد
*
آه ای عشق! ای همه خون ریز! این دست من است!
دستِ دست افشان ترین عاشق، به گاه رفتن است
این که میبینی به مسلخ، همچو بسمل شوقناک
نبض افلاک است جاری، گشته در آغوش خاک
فاش میگویم که وقتی رفت دستم سوی آب
شد فراموشم، تعهّد نامه ام با بوتراب!
عهد کرده بودم از جایی که رسم ساقی است
تشنه مانم، تشنه تا جان در نگاهم باقی است
لحظه ای دستم برای امتحان آب رفت
همچو مروارید، در اندیشهی مهتاب رفت
یاد خورشید حقیقت، جان من از تاب برد
لحظه ای چشم مرا، اسرار حق در خواب برد
روی نی میدیدمش، تابنده تر از آفتاب
ناگهان دستم خنک شد از نسیم سرد آب!
قهر عشق است این خدایا، یا قبولم کرده ای؟!
کین چنین بزم بلا، در مسلخم گسترده ای!
خوش ببین ای چشم خون بنیاد، ای تمثیل عشق!
بازکرده واپسین آغوش را، هابیل عشق
آسمان چرخید و سر چرخید و آب مشک ریخت
آسمان لرزید و دل لرزید و در خون، اشک ریخت
یک نفر از دور آمد، بغض خود یک آن شکست
شانه در شانه، کنار آسمان از پا نشست
****